Tuesday, June 20, 2006

ParT 2

با حنجره ات بسوزان
اين صدا های قراضه را -!
می خواهم بگريم
- چرا که شادمانم می کند -
آنگونه که کودکان
در نيمکت ِ آخر ِ کلاس می گريند
من نه انسانم و نه شاعر
و نه حتی يکی برگ !
ضربانی زخم خورده ام من
زخم زننده ی ديگر سو !
می خواهم با بردن ِ‌نام ِ خود بگريم
تا حقيقت ِ‌انسانی ِ خويش را بيان کنم-
آنگونه که ضرافت ِ واژگان را می کُشم !
گل های سرخ،کاج و کودکی بر ساحل ِ رود --
نه - ! نه - ! سوال نمی کنم!
خواستار ِ اين صدايم که بر دستانم ليسه می کشد !
اين منم که با عريانی ِ خويش از پس ِ پرده
ماه ِ جزا و ساعت ِ خاکستر را سيراب می کنم !
اينگونه حرف می زنم!
اينگونه حرف می زنم زمانی که الهه ی زراعت
قطار ها را متوقف می کرد
وقتی که ابر و رويا و مرگ
از پی ِ من بودند -
وقتی کفه های تعادل ِ پيکرم معلق بود
و گاو ها
- سم های پهنشان را کوبان -
ماق می کشيدند !...!
Frederico Garcia Lorca.

Friday, June 09, 2006

ParT 1

صدای ِ قديمی ِ من
از عصاره ی تلخ ِ زهر ها آگاه نبود -
گوئی خزه ها
کف ِ پای مرا می ليسيدند-
آه ! صدای قديمی ِ عشقم !...!
آه ! صدای حقيقت ِ‌من !...!
آه ! صدای تهيگاه ِ من -
به هنگامی که از دهانم ، گل های سرخ می باريد
و چمن ، دندان ِ بی خيال ِ اسب را نمی شناخت-
برای سر کشيدن ِ خون ِ من -- تو اينجايی --
و سر کشيدن ِ خلق ِ صامت ِ کودکی ام -
هنگامی که نگاهم در باد تکه تکه می شود ، از صداهای هميشه مست ِ فلزی
بگذار از اين دريچه بگذرم
آنجا حوا مورچگان را می خورد
و آدم از ماهيان بار ور می شود -
بگذار بگذرم ! ای مرد ِ شاخدار !...!
از جنگل ِ دهان درّه و طپش های شادمان -
من می دانم که سنجاق زنگ زده به چه کار می آيد
و می شناسم هراس ِ چشم های گشوده را، بر سطح ِ روشن ِ بشقاب-
اما نه خواهان ِ جهانم
و نه رويا -- اين صدای خدايی --
من خواهان ِ آزادی و عشق ِ زمينی ِ خويشم
در تيره ترين کنج ِ نسيم
که کسی خواستار ِ آن نيست -
عشق ِ زمينی ِ من!...!
سگان رودخانه از پی ِ يکديگرند
و باد
به کنده های تک افتاده ، گوش خوابانده است
آه ! صدای قديمی
با حنجره ات بسوزان
اين صدا های قراضه را !...!

Friday, May 26, 2006

-

اراده ای فنا نا پذير
مداومت در ستاندن ِ انتقام
نفرتی جاودانه
شجاعتی که هرگز سر تسليم فرود نخواهد آورد
وهرگز دست بسته تسليم نخواهد شد -- چه معنايی جز عدم ِ تسليم در بر دارد ؟--
هرگز نه خشم ، نه قدرت ِ او اين افتخار را از من خواهد ربود
هرگز سر تعظيم فرود نخواهم آورد
هرگز با زانويی التماس آميز طلب ِ عفو نخواهم کرد
-- ای فرو افتاده از آسمان ، ضعيف بودن فلاکت بار است --
حال می خواهد در حين ِ عمل باشيم يا رنج کشيدن!...!
بهشت گمشده
پ ن :
من شيطان پرست نيستم
اما ستايشش می کنم

Monday, May 22, 2006

Soldier Rest

روز به روز سرکش تر می شوند مردگان
روزی آن ها مطيع بودند
ما به آن ها تاج های گل و القاب ِ غرور آفرين عطا کرديم
:ما ارج نهاديم نامشان را در فهرست ِ ممتازان
در گورستان ِ مّلی
در ميان ِ اشباح ِ سر شناس
بر مر مر های چندش انگيز
اجساد ِ آن ها ، ديگر بار به ارتش پيوستند‌، در جست و جوی افتخار
ديگر بار به صف ايستادند
و رژه رفتند با ضرباهنگ ِ مارش ِ قديمی ِ ما
امّا نگاه کن!
آن ها ديگر آن مرده های قديمی نيستند
يکسره دگرگون شده اند
سکوتشان معنی دار شده است
لبريز از پرسش
--انگار پی برده اند -- به اين حقيقت ِ غير قابل انکار
-- که ديريست اکثريت را تشکيل داده اند --
RoQue Dalton
پ ن :
برام جالب بود
روکه دالتون يه محکوم به اعدام بود که وقتی زلزله اومد و ديوارای زندان خراب کرد
تونست فرار کنه!...!

Saturday, May 20, 2006

iN Portuguese

عنکبوت، چوب پنبه ، مرواريد
و چهار چيز ِ ديگر که من بر زبان نخواهم راند :
اين ها کلمات ِ کامل اند
مردن ، اجتناب نا پذير است
خدا بی وزن است
پروانه هميشه در حال ِ دگرگونی
مثل ِ صابون در کتری ِ آب جوش
خدا می داند که همه ی اين چيزهای عجيب
تنها در ذهن ميزيند،
حضور ِ شرّ ناشی ازگناه ِ نخستين
--کلمات -- آرزوهای سابق ِ من
ذهنم خسته از اين سخنرانی ِ مغموم .
جاناتان می گويد:
------ ماستت را خورده ای ؟؟ ------
چه احساس‌ِ مطبوعی مرا فرا ميگيرد ، چه احساس ِ آرامشی !!!
کلمات ناقص اند ، آنها فقط به خاطر ِ شعر زندگی می کنند
و من می پرسم از کجا می آيند
اين حشرات ِ بالدار و اين دوستی
بازوی تو در تماس با بازوی من
Adelia Prado

Friday, May 19, 2006

XCLL

عشق ِ من - اگر من مردم و تو ماندی-
عشق ِ من - اگر تو مردی و من ماندم-
مباد که قلمرو ِ اندوه را وسعت بخشيم
.پهناور تر از زمينی که بر آن زيستيم
Pablo Neruda

Born

اينجا هر چی که دوست دارم مينويسم
هرچی که توی کتابام
هر چی که ببينم و از خوندنش لذّت ببرم
ميخواد شعر ِ آمريکای لاتين باشه
يا دوستت دارم های روی اسکناس های کهنه

Friday, January 13, 2006

TeSssssT